قطب سپهر رفعت یعنی رکاب شاه
در اوجدار ملک رسید از کران آب
۱زان پس که تاخت رخش به هرا چو نوبهار
چون باد دی ببست رکاب و عنان آب
۲وز آرزوی سکهٔ او هم به فر او
زر درست شد درم ماهیان اب
۳دریاست شاه و زیر رکاب آتشین نهنگ
صافی نهنگ و جای جواهر بسان آب
۴شمشیر اوست اینهٔ آسمان نمای
آن آینه که هست به رویش نشان آب
۵هرگز که آب دید مصور در آینه
یا آینه که دید مصفا میان آب
۶هرگز در آینه نتوان دید افتاب
این افتاب و آینه بین در مکان آب
۷خرقه شد از حسام ملمع نمای شاه
گاهی نسیج آتش و گه پرنیان اب
۸الحق چو صوفیی است مجرد حسام او
کز خون وضو کند نکند امتحان آب
۹مانا که خسف خاک بدل بود آب را
شاه اطلاع یافت مگر بر نهان آب
۱۰ز آب محیط دید کمر بر میان خاک
از جرم خاک بست کمر بر میان آب
۱۱انباشت شاه معدهٔ آب روان به خاک
تا کم رسد به مرکز خاکی زیان آب
۱۲از بس که خاک در جگر آب سده بست
مستسقی حسام ملک گشت جان آب
۱۳چندان برآمد از جگر آب نالهها
کافاق گشت زهره شکاف از فغان آب
۱۴شه رای کرد چون که علی الله آب دید
کارد بهم دهان علی الله خوان آب
۱۵شد آب پیش شاه و شفیع آورید خضر
خضر آمد الغیاث کنان از زبان آب
۱۶گفت ای به بسته عین کمال از کمال تو
این یک دو مه گشاده رها کن دهان آب
۱۷شاه از برای حرمت خضر از طریق لطف
الیاس را بداد برات امان آب
۱۸ترکیب آب و خاک به عون بقاش باد
تا بر بساط خاک سراید زمان آب
۱۹خاقانی است پیشرو کاروان شعر
همچون حباب پیشرو کاروان آب
۲۰