دهان شیشه گشا صبح شد شراب بریز
میی به ساغر من همچو آفتاب بریز
۱هلال عید بود بر سپهر پا به رکاب
به جام ساقی گل چهره می شتاب بریز
۲نقاب برفکن و آتشی به جانم زن
ز دیدهٔ تر من همچو شمع، آب بریز
۳دلم ز دست تو آباد گر نمیگردد
بیار آتش و درخانهٔ خراب بریز
۴لب تو داد به دستم قدح ز شربت قند
در او ز روی عرقناک خود گلاب بریز
۵گهی که جرم مرا پیش تو حساب کنند
تو رشحهای ز کرمهای بیحساب بریز
۶ببین به دیدهٔ انصاف نظم خاقانی
طبق طبق ز جواهر بر انتخاب بریز
۷