از دو عالم دامن جان درکشم هر صبحدم
پای نومیدی به دامان درکشم هر صبحدم
۱سایه با من همنشین و ناله با من همدم است
جام غم بر روی ایشان درکشم هر صبحدم
۲ساقیی دارم چو اشک و مطربی دارم چو آه
شاهد غم را به بر زان درکشم هر صبحدم
۳عشق مهمان دل است و جان و دل مهمان او
من دل و جان پیش مهمان درکشم هر صبحدم
۴ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیر
پیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبحدم
۵هم مژه مسمار سازم هم بهای نعل را
دیده پیش اسب جانان درکشم هر صبحدم
۶بس که میجویم سواری بر سر میدان درد
تا عنان گیرم به میدان درکشم هر صبحدم
۷هر شب از سلطان عشقم دوستگانیها رسد
تا به یاد روی سلطان درکشم هر صبحدم
۸دوستگانی کان به مهر خاص سلطان آورند
گر همه زهر است آسان درکشم هر صبحدم
۹نوش خندیدن به وقت زهر خوردن واجب است
من بسا زهرا که خندان درکشم هر صبحدم
۱۰دوستان خون رزان پنهان کشند از دور و من
آشکارا خون مژگان درکشم هر صبحدم
۱۱گر همه مستند از آن راوَق منم هم مست از آنک
خون چشم راوَق افشان درکشم هر صبحدم
۱۲دهر ویران را بجز آرایش طاقی نماند
خویشتن زین طاق ویران درکشم هر صبحدم
۱۳آفتم عقل است میل آتشین سازم ز آه
پس به چشم عقل پنهان درکشم هر صبحدم
۱۴چند ازین دوران که هستند این خدا دوران در او
شاید ار دامن ز دوران درکشم هر صبحدم
۱۵از خود و غیری چنان فارغ شدم کز فارغی
خط به خاقانی و خاقان درکشم هر صبحدم
۱۶