بس سفالین لب و خاکین رخ و سنگین جانم
آتشین آب و گلین رطل کند درمانم
۱دست بوسم که گلین رطل دهد یار مرا
گر دهد جام زرم دست بر او افشانم
۲منم از گل به گلین رطل خورم گلگون می
کو برم جام زر ایمه که نه نرگسدانم
۳رطل دریا صفت آرید که جام زردشت
گوش ماهی است بر او آتش دل ننشانم
۴دوستانم همه انصاف دهند از پی من
که چه انصاف ده و جورکش دورانم
۵گوش ماهی است نه خورد من و نه هم جام است
به گلین رطل دل از بند خرد برهانم
۶من که دریاکش و سرمست چو دریا باشم
گوش ماهی چه کنم جام صدف چهستانم؟
۷بوی خاکی که من از رطل گلین میشنوم
بردمد از بن هر موی گل و ریحانم
۸همه ماهی تن و آورده به کف جام صدف
من نهنگم نه حریف صدف ایشانم
۹ساقی است آهوی سیمین و از آن زرین گاو
خون خرگوش کند آبخور مارانم
۱۰گاو زر ده به کف سامری و در کف من
آب خضری که در او آتش موسی دانم
۱۱جز بدین رطل گلین هیچ عمارت نکنم
چار دیوار گلین را که در او مهمانم
۱۲آهنین جامم و پر آه و انین دارم جان
نزیَم بیدمکی آب که هم حیوانم
۱۳جوهری مغ شده و درج سفالین خم می
وز نگین گهر و رطل گلین میزانم
۱۴سیصد وشصت رگم زنده شود چون بدهد
سیصد و شصت درم سنگ گهر وزّانم
۱۵هر که گوهر به دهان داشت جگر تشنه نماند
من که گوهر بخورم تشنه جگر چون مانم
۱۶ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم
هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم
۱۷دوش با رطل گلین و می رنگین گفتم
کز شما گشت غمآباد دل ویرانم
۱۸ای می و رطل ندانم ز کدام آب و گلید
کاتش درد نشاندن به شما نتوانم
۱۹رطل بگریست که من ز آب و گل پرویزم
می بنالید که من خون دل خاقانم
۲۰چون به می خون جهان در گل افسرده خورم
چه عجب گر نتوان یافت به دل شادانم
۲۱من که خاقانیم از خون دل تاجوران
میکنم قوت و ندانم چه عجب نادانم
۲۲