یارب از عشق چه سرمستم و بیخویشتنم
دست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
۱گر به میدان رود آن بت مگذارید دمی
بو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
۲نگذارم که جهانی به جمالش نگرند
شوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
۳یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه برید
که خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم
۴صورت من همه او شد صفت من همه او
لاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم
۵نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیست
چو بگویند مرا باید گفتن که منم
۶نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمین
من به جان میزیم و سایهٔ جان است تنم
۷از ضعیفی که تنم هست نهان گشته چنانک
سالها هست که در آرزوی خویشتنم
۸گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهد
آن نه خاقانی باشد، که بود پیرهنم
۹