وقت آن است کز این دار فنا درگذریم
کاروان رفته و ما بر سر راه سفریم
۱زاد ره هیچ ندانیم چه تدبیر کنیم
سفری دور و دراز است ولی بیخبریم
۲پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتند
وه چه ما غافل و مستیم و چه کوته نظریم
۳دم به دم میگذرند از نظر ما یاران
اینقدر دیده نداریم که بر خود نگریم
۴خانه و خانقه و منزل ما زیر زمین
ما به تدبیر سرا ساختن و بام و دریم
۵گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیم
لیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم
۶خانهٔ اصلی ما گوشهٔ گورستان است
خرم آن روز که این رخت بر آن خانه بریم
۷پادشاها تو کریمی و رحیمی و غفور
دست ما گیر که درماندهٔ بیبال و پریم
۸یارب از لطف و کرم عاقبت خاقانی
خیر گردان تو که ما در طلب خواب و خَوریم
۹