خستهام نیک از بد ایام خویش
طیرهام بر طالع پدرام خویش
۱از سپیدی کار طالع بخت را
بس سیه بینم زبان و کام خویش
۲دل سبوی غم تهی بر من کند
من ز خون دل کنم پر جام خویش
۳دل هم از من دوستگیر است ای عجب
بر زبان غم دهد پیغام خویش
۴من به دندان گوشهٔ دل چون خورم
کو چنان در گوشه دید آرام خویش
۵دل نه پیکان است، هم خون است و گوشت
گوشت نتوان خوردن از اندام خویش
۶آسمان هردم کشد وانگه دهد
کشتگان را طعمهٔ اجرام خویش
۷کلبهٔ قصاب چند آرد برون
سرخ زنبوران خون آشام خویش
۸وام بستانم دهم خواهنده را
پس ز گنج غیب بدهم وام خویش
۹سایلان از من چنین خوشدل روند
من چنین ناخوشدل از ایام خویش
۱۰سایل ار خرم شود زاکرام من
من شوم خرمتر از اکرام خویش
۱۱از برای شادی سائل به رنگ
زعفران سازم رخ زرفام خویش
۱۲دانگی از خود باز گیرم بهر قوت
پس دهم دیناری از انعام خویش
۱۳کام من بالله که ناکام من است
تا به ناکامی برآرم کام خویش
۱۴دست همت بس فراخ آمد مرا
پای همت تنگ دارد گام خویش
۱۵او به نسبت خوانده خاقانی مرا
من کنم خاقان همت نام خویش
۱۶