روز عمر آمد به پیشین ای دریغ
کار بر نامد به آئین ای دریغ
۱سینه چون صبح پسین خواهم درید
کآفتاب آمد به پیشین ای دریغ
۲سخت نومیدم ز امید بهی
درد نومیدی من بین ای دریغ
۳غصهٔ بیطالعی بین کز فلک
درد هست و نیست تسکین ای دریغ
۴آب رویم رفت و زیر آب چشم
روی چون آب است پرچین ای دریغ
۵چرخ را جمشید و افریدون نماند
کز من مسکین کشد کین ای دریغ
۶آسمان نطع مرادم برفشاند
نه شهش ماند و نه فرزین ای دریغ
۷صاعقه بربام عمر من گذشت
نه درش ماند و نه پرچین ای دریغ
۸از دهان دین برآمد آه آه
چون فرو شد ناصر دین ای دریغ
۹مرغزار جان طلب خاقانیا
کآخور گیتی است سنگین ای دریغ
۱۰