روز عمرم در شب افتاده است باز
وز شبم روز عنا زاده است باز
۱گویی اندر دامن آمد پای دل
کز پی آن در سر افتاده است باز
۲چون نشینم کژ که خورشید امید
راست بالای سر استاده است باز
۳قسم هرکس جرعه بود از جام غم
قسم من تا خط بغداد است باز
۴همچو آب از آتش و آتش ز باد
دل به جوش و تن به فریاد است باز
۵شایدم کهالماس بارد چشم از آنک
بند بر من کوه پولاد است باز
۶شد زبانم موی و شد مویم زبان
از تظلم کاین چه بیداد است باز
۷سینهٔ من کآسمان در خون اوست
از خرابی محنت آباد است باز
۸از مژه در آتشین آبم که دل
تف این غمها برون داده است باز
۹رَخت جان بربند خاقانی از آنک
دل درِ غمخانه بگشاده است باز
۱۰