از دهر غَدر پیشه وفائی نیافتم
وز بخت تیره رای صفایی نیافتم
۱بر رقعهٔ زمانه قماری نباختم
کو را بهر دو نقش دغایی نیافتم
۲آن شما ندانم و دانم که تا منم
کار زمانه را سر و پایی نیافتم
۳سایه است همنشینم و ناله است همدمم
بیرون ازین دو، لطف نمایی نیافتم
۴ای سایه نور چشمی و ای ناله انس دل
کهاندر یگانگی چو شمایی نیافتم
۵از دوستانِ عهد بسی آزمودهام
کس را به گاه عهد وفایی نیافتم
۶زین پس برون عالم جویم وفا و عهد
کاندر درون عالم جایی نیافتم
۷بر سینه شاخ شاخ کنم جامه شانهوار
کز هیچ سینه بوی رضایی نیافتم
۸مانا که مردمی به عدم بازرفت از آنک
نگذشت یک زمان که جفایی نیافتم
۹در بوستان عهد شنیدم که میوهاست
جُستم به چند سال و گیایی نیافتم
۱۰زان طبخها که دیگ سلامت همی پزد
خوشخوارتر ز فقر ابایی نیافتم
۱۱بر زخمها که بازوی ایام میزند
سازندهتر ز صبر دوایی نیافتم
۱۲خاقانیا بنال که بر ساز روزگار
خوشتر ز نالهٔ تو نوایی نیافتم
۱۳