از گشت چرخ کار به سامان نیافتم
وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم
۱زین روزگار بیبر و گردون کژ نهاد
یک رنج بازگوی که من آن نیافتم
۲نطقم از آن گسست که همدم ندیدهام
دردم از آن فزود که درمان نیافتم
۳از قبضهٔ کمان فلک بر دلم به قهر
تیری چنان گذشت که پیکان نیافتم
۴خوانی نهاد دهر به پیشم ز خوردنی
جز قرص آفتاب در آن خوان نیافتم
۵بر ابلق امید نشستم به جد و جهد
جولان نکرد بخت که میدان نیافتم
۶بر چرخ هفتمین شدم از نحس روزگار
یک همنشین سعد چو کیوان نیافتم
۷پشتم شکست چرخ که رویم نگه نداشت
آبم ببرد دهر کز او نان نیافتم
۸در مصر انتظار چو یوسف بماندهام
بسیار جهد کردم و کنعان نیافتم
۹گوئی سکندرم ز پی آب زندگی
عمرم گذشت و چشمهٔ حیوان نیافتم
۱۰ز افراسیاب دهر خراب است ملک دل
دردا که زور رستم دستان نیافتم
۱۱گویا ترم ز بلبل لیکن ز غم چو باز
خاموش از آن شدم که سخندان نیافتم
۱۲خاقانیا تو غم خور کز جور روزگار
یک رادمرد خوشدل و خندان نیافتم
۱۳داد سخن دهم که زمانه به رمز گفت
آن یافتم ز تو که ز حسان نیافتم
۱۴