دست از دو جهان کشیده خواهم
یک اهل به جان خریده خواهم
۱گوئی که رَسَم به اهل رنگی
از طالع بررسیده خواهم
۲جُستم دل آشنا و تا حشر
گر جویم هم ندیده خواهم
۳نوشی به یقین نماند لیکن
زهری به گمان چشیده خواهم
۴تا خوش نفسی به دست نارم
بیپای به سر دویده خواهم
۵از ناوک صبح بهر روزی
صد جوشن شب دریده خواهم
۶تا گوهری در کنار ناید
چون بحر نیارمیده خواهم
۷از روزن هر دلی چو خورشید
هر لحظه فرو خزیده خواهم
۸گر سایهٔ دوستی ببینم
چون سایه ز خود رمیده خواهم
۹بس مار گزیدهٔ وجودم
هم غار عدم گزیده خواهم
۱۰چون تشنه شوم به رشتهٔ جان
آبی ز جگر کشیده خواهم
۱۱چشمم می لعل راوَق افشاند
دانست که میِ ندیده خواهم
۱۲هم زهر دهد چو شاخ سنبل
گر نیشکری گزیده خواهم
۱۳