ز باغت بجز بوی و رنگی نبینم
خود آن بوی را هم درنگی نبینم
۱زهی هم تو هم عشق تو باد و آتش
که خود در شما آب و سنگی نبینم
۲چه دریاست عشقت که هرچند در وی
صدف جویم الا نهنگی نبینم
۳همه خلق در بند بینم پس آخر
به همت یک آزاد رنگی نبینم
۴چو خاقانی از بهر صید دل خود
به از تیر مژگان خدنگی نبینم
۵