ز باغ عافیت بوئی ندارم
که دل گم گشت و دلجویی ندارم
۱بنالم کآرزوبخشی ندیدم
بگریم کآشنارویی ندارم
۲برانم بازوی خون از رگ چشم
که با غم زور بازویی ندارم
۳فلک پل بر دلم خواهد شکستن
کز آب عافیت جویی ندارم
۴بسازم مجلسی از سایهٔ خویش
که آنجا مجلس آشویی ندارم
۵چه پویم بر پی مردان عالم
کز آن سر مرحباگویی ندارم
۶بهر مویی مرا واخواست از کیست
که اینجا محرم مویی ندارم
۷گر از حلوای هر خوان بینصیبم
نه سکبای هر ابرویی ندارم
۸در این عالم که آب روی من رفت
بدان عالم شدن رویی ندارم
۹من آن زن فعلم از حیض خجالت
که بکری دارم و شویی ندارم
۱۰نه خاقانی من است و من نه اویم
که تاب درد چون اویی ندارم
۱۱