دلا رازت برون نتوان نهادن
قدم در موج خون نتوان نهادن
۱بر اسب عمر هَرای جوانی است
بر او زین سرنگون نتوان نهادن
۲تو را هر دم غم صد ساله روزی است
ذخیره زین فزون نتوان نهادن
۳به کتف عمر میکش بار محنت
که بر دهر حرون نتوان نهادن
۴به نامت چون توان کرد ابلقی را
که داغش بر سرون نتوان نهادن
۵در این منزل رصد جهان میستاند
گنه بر رهنمون نتوان نهادن
۶خراب است آن جهان کهاول تو دیدی
اساسی نو کنون نتوان نهادن
۷به صد غم ریسمان جان گسسته است
غمی را پنبه چون نتوان نهادن
۸دلی کز جنس برکندی نگهدار
که بر ناجنس و دون نتوان نهادن
۹سرت خاقانیا در بیم راهی است
کز آنجا پی برون نتوان نهادن
۱۰