خود لطف بود چندان ای جان که تو داری
دارند بتان لطف نه چندان که تو داری
۱بر مرکب خوبی فکنی طوق ز غبغب
دستارچه زان زلف پریشان که تو داری
۲بالله که عجب نیست گر از تابش غبغب
زرین شود آن گوی گریبان که تو داری
۳بر شکّرت از پرّ مگس پرده چه سازی
ای من مگس آن شکرستان که تو داری
۴گفتی که برو گر مگسی برننشینی
هم مورچهام بر سر آن خوان که تو داری
۵مژگانت مرا کشت که یک موی نیازرد
وین نیست عجب زان سر مژگان که تو داری
۶بگشای به دندان گره از رشتهٔ جانم
تا درد چِنم زان سر دندان که تو داری
۷گفتی که چه سر داری در عشق نگوئی
دارم سر پای تو به آن جان که تو داری
۸بردی دل خاقانی از آن سان که تو دانی
میدار به زنهارش از آن سان که تو داری
۹