مرا روزی نپرسی کآخر ای غمخوار من چونی
دل بیمار تو چون است و تو در تیمار من چونی
۱گرفتم درد دل بینی و جان دارو نفرمائی
عفی الله پرسشی فرما که ای بیمار من چونی
۲زبان عشق میدانی ز حالم وانمیپرسی
جگر خواری مکن واپرس کهای غمخوار من چونی
۳در آب دیده میبینی که چون غرقم به دیدارت
نمیپرسی مرا کهای تشنهٔ دیدار من چونی
۴امیدم در زمین کردی که کارت بر فلک سازم
زهی فارغ ز کار من چنین در کار من چونی
۵میان خاک و خون چون صید غلطان است خاقانی
نگوئی کهای وفادار جفا بُردار من چونی
۶تو دانی کز سگان کیستم هم بر سر کویت
سگ کویت نمیپرسد مرا کهای یار من چونی
۷تو نیز آموختی از شاه ایران کز خداوندی
نمیپرسد که ای طوطی شکر بار من چونی
۸