دلم غارتیدی ز بس ترکتازی
ز پایم فکندی ز بس دست یازی
۱گل و مل تو را خادمانند از آن شد
وفای گل و صحبت مل مجازی
۲مرا جان درافکند در جام عشقت
گمان برد کهاین عشق کاری است بازی
۳هلاک تن شمع جان است اگرنه
نیاید ز موم این همه تن گدازی
۴منم زین دل پر نیاز اندر آتش
تو آبی به لطف ای نگارا به نازی
۵تو آنی که با من خلاف طبیعت
درآمیزی و کشتن من نسازی
۶مپرس از دلم کز چهای چون کبوتر
بگو زلف را کز چه چون چنگ بازی
۷تو را چاکری گشت خاقانی آخر
خداوندیی کن به چاکر نوازی
۸