داور جانی، پس این فریاد جان چون نشنوی
یارب آخر یارب فریاد خوان چون نشنوی
۱داد خواهم بر درت در خاک و خون افغان کنان
گیر، دادِ عاشقان ندْهی، فغان چون نشنوی
۲آه سوزان کز ره دل میبرم سوی دهان
سوی دل باز آرم از راه دهان چون نشنوی
۳هر زمان گوئی بگو تا خود نشان عشق چیست
من چه دانم داد عشقت را نشان چون نشنوی
۴در کمین غمزها ترکان کمان کش داشتی
گاهِ تیر افشاندن آواز کمان چون نشنوی
۵جوش دریای سرشکم گوش ماهی بشنود
چون در آن دریا تو راندی جوش آن چون نشنوی
۶پرسی از حال دلم چون بشنوی فریاد من
حال دل چون پرسی از من هر زمان چون نشنوی
۷گوش زیر زلف و زیور زآن نهان کردی که آه
نشنوی پیدا ز من باری نهان چون نشنوی
۸گویمت کهامروز جانم رفت زودش برزنی
چون توئی جان داور ای جان حال جان چون نشنوی
۹هر دمت خاقانی از چشم و زبان گنجی دهد
نام خاقانی به گوش دوستان چون نشنوی
۱۰کوه سیمینی و در کوه اوفتد آواز گنج
آخر این آوازهٔ گنج روان چون نشنوی
۱۱