ناز جنگآمیز جانان برنتابد هر دلی
ساز وصل و سوز هجران برنتابد هر دلی
۱دل که جوئی هم بلا پروردِ جانان جوی از آنک
عافیت در عشق جانان برنتابد هر دلی
۲نازنین مگذار دل را کز سر پروانگی
ناز مشعلدار سلطان برنتابد هر دلی
۳عشق از اول بیدق سودا فرو کردن خوش است
شهرخ غم در پی آن برنتابد هر دلی
۴مال و هستی باختن سهل است از اول دست لیک
دستخون ماندن به پایان برنتابد هر دلی
۵یک جگر خون است عاشق را و جان و دل حریف
جرعهٔ می را دو مهمان برنتابد هر دلی
۶سر بنه تا درد سر برخیزد و بار کلاه
کز پی سر طوق و فرمان برنتابد هر دلی
۷جان ز بهر خدمت جانان طلب نز بهر تن
کز پی تن، مِنَّت جان برنتابد هر دلی
۸تن نماند مِنَّت جان چون بری خاقانیا
دِه خراب و حکم دهقان برنتابد هر دلی
۹چون به غربت سر نهادی ترک شروان گوی از آنک
کبریای اهل شروان برنتابد هر دلی
۱۰