ای رخ نورپاش تو پیشه گرفته دلبری
رونق آفتاب شد زآن رخ همچو مشتری
۱ماهی و چون عیان شوی شمع هزار مجلسی
سروی و چون روان شوی شور هزار لشکری
۲طرهٔ تو به رغم من چون شب من به تیرگی
کیسهٔ من ز ناز تو چون لب تو به لاغری
۳گرچه سپید کاری است از همه روی کار تو
رو که قیامتی است هم زلف تو در سیهگری
۴از سرِ رشک سوختم زآن همه سوزم از درون
با همه آب ساختی زآن همه آبی از تری
۵هم شکری تو هم نمک با تو چه نسبت آب را
چند به رغم دوستان دشمن خویش پروری
۶ابر، زیانِ کارِ توست، ابر مکن دو چشم من
کآفت آن به تو رسد زآنکه به چشم من دری
۷اشک مرا چو روی خود دار عزیز اگر تو را
در خورَد آب و آفتاب از پی ساز گازری
۸کنت تعاف نظرة من لحظات مقلتی
لَستَ تخاف جمرة مِن زَفَراتِ خاطری
۹سینهٔ خاقنی اگر پاک بشوئی از عنا
پیش خدایگان تو را بیش کند ثناگری
۱۰