هر خشک و تر که داشتم از غم بسوختم
هر بال و پر که داشتم از دم بسوختم
۱از ناله هفت خیمهٔ گردون شکافتم
وز آه چار گوشهٔ عالم بسوختم
۲چندین هزار نافهٔ مشک امید را
بر مجمر نیاز به یکدم بسوختم
۳بنگاه صبر و خرمن دل را به جملگی
کردم به جهد با هم و در هم بسوختم
۴هر جوهری که بود بر این سقف لاجورد
از شعلههای آه دمادم بسوختم
۵گر چتر روز سوختم از دم عجب مدار
منجوق صبح و پرچم شب هم بسوختم
۶از تف دل شرار به صحرا چنان زدم
کز دود مهره در سر ارقم بسوختم
۷نیمی بسوختم دل خاقانی از عنا
نیمی دگر که ماند به ماتم بسوختم
۸دوش از بخار سینه بخوری بساختم
بر خاک فیلسوف معظم بسوختم
۹هر ساعت این خروش برآید مرا ز دل
کهای عم بسوختم ز غم ای عم بسوختم
۱۰