نیست در موکب جهان مردی
نیست بر گلبن فلک وردی
۱پدر مکرمت ز مادر دهر
فرد مانده است، بینوا فردی
۲رصد روز و شب چه میباید
که ندارد ره کرم گردی
۳چیست از سرد و گرم خوان فلک
جز دو نان این سپید و آن زردی
۴درد بخل است جان عالم را
الامان یارب از چنین دردی
۵من که خاقانیَم، ز خوان فلک
دست شستم که نیست پسخوردی
۶ناجوان مردم ار جهان خواهم
که ندارد جهان جوان مردی
۷همتم رستمی است کز سر دست
دیو آز افکند به ناوردی
۸خواجهای وعدهٔ نوالم داد
بر زبان عزیزتر مردی
۹گفتم آن مرد را که بهر دلت
بپذیرم یکی ره آوردی
۱۰که بسا مخلصا که شربت زهر
نوش کرد از برای همدردی
۱۱خواجه وعده وفا نکرد و وفا
کی کند هیچ بخل پروردی
۱۲گرچه او سرد کرد خاطر من
گرم شد هم نگفتنش سردی
۱۳دل که آزرد اگر بدانستی
کو کسی نیست هم نیازردی
۱۴دیر دانست دل که او کس نیست
ورنه از نیست یاد چون کردی
۱۵