دفتر اول
بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان مولانا
بود بقّالی و وی را طوطی ای
خوشنوایی سبز و گویا طوطی ای
بر دکان بودی نگهبان دکان
نکته گفتی با همه سوداگَران
در خطاب آدمی ناطق بُدی
در نوای طوطیان حاذق بُدی
خواجه روزی سوی خانه رفته بود
بر دکان طوطی نگهبانی نمود
جَست از سوی دکان سویی گریخت
شیشههای روغنِ گُل را بریخت
از سوی خانه بیامد خواجهاش
بر دکان بنشست فارغ خواجهوَش
دید پُر روغن دکان و جامه چرب
بر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب
روزکی چندی سخن کوتاه کرد
مردِ بقّال از ندامت آه کرد
دستِ من بشکسته بودی آن زمان
که زدم من بر سَرِ آن خوش زبان
هدیهها میداد هر درویش را
تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار
بر دکان بنشسته بُد نومیدوار
مینمود آن مرغ را هر گون نهفت
تا که باشد اندرآید او به گُفت
آمد اندر گفت طوطی آن زمان
بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کَل با کَلان آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را
کاو چو خود پنداشت صاحبدلق را
کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر
گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر
هَمسری با انبیا برداشتند
اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر
ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خَور
این ندانستند ایشان از عَمی
هست فرقی درمیان بیمُنتَهی
هر دو گون زنبور خوردند از محل
لیک شد زآن نیش و زین دیگر عسل
هر دو نی خوردند از یک آبخَور
این یکی خالی و آن پر از شکر
صد هزاران این چنین اَشباه بین
فرقشان هفتاد ساله راه بین
این خورد گردد پلیدی زو جدا
آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بُخل و حسد
وآن خورد زاید همه نور احد
هر دو صورت گر به هم ماند رواست
آب تلخ و آب شیرین را صفاست
جز که صاحب ذوق که شناسد؟ بیاب
او شناسد آبِ خوش از شورهآب
سحر را با مُعجزه کرده قیاس
هر دو را بر مَکر پندارد اساس
ساحرانِ موسی از استیزه را
برگرفته چون عصای او عصا
لعنةُ الله این عمل را در قفا
رحمةُ الله آن عمل را در وفا
کافران اندر مِری بوزینه طبع
آفتی آمد درون سینه طبع
هرچه مردم میکند بوزینه هم
آن کند کز مرد بیند دم بدم
او گمان بُرده که من کردم چو او
فرق را کی داند آن استیزهرو؟!
آن منافق با موافق در نماز
از پی استیزه آید نه نیاز
در نماز و روزه و حجّ و زکات
با منافق مؤمنان در بُرد و مات
مؤمنان را برد باشد عاقبت
بر منافق مات اندر آخرت
گرچه هر دو بر سَرِ یک بازیاند
هر دو با هم مروزی و رازیاند
مؤمنش خوانند جانش خوش شود
ور منافق ،تیز و پر آتش شود
نام او محبوب از ذات وی است
نام این مبغوض از آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست
لفظ مؤمن جُز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش این نامِ دون
همچو کژدم میخلد در اندرون
زشتی آن نامِ بَد از حرف نیست
تلخی آن آبِ بحر از ظرف نیست
حرفْ ظرف آمد در او معنی چو آب
بحرِ معنی عِندَهُ اُمُّ الکِتاب
بحرِ تلخ و بحرِ شیرین در جهان
در میانشان بَرزَخُ لا یَبغیان
وانگه این هر دو ز یک اصلی روان
بر گذر زین هر دو ،رو تا اصلِ آن
هر که را در جان خدا بنهد مِحَک
هر یقین را باز داند او ز شَک
در دهان زنده خاشاکی جهد
آنگه آرامد که بیرونش نهد
در هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرد
چون در آمد حِسّ زنده پی ببُرد
حِسّ دنیا نردبان این جهان
حِسّ دینی نردبان آسمان
صحّت این حس ز معموریّ تن
صحّت آن حس ز تخریبِ بدن
راهِ جان مر جسم را ویران کند
بعد از آن ویرانی آبادان کند
کرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش کند معمورتر
آب را ببرید و جو را پاک کرد
بعد از آن در جو روان کرد آبِ خورد
قلعه ویران کرد و از کافر ستد
بعد از آن بر ساختش صد برج و سَد
کارِ بیچون را که کیفیّت نهد؟!
اینکه گفتم این ضرورت میدهد
گَه چنین بنماید و گَه ضِدّ این
جز که حیرانی نباشد کار دین
نه چنان حیران که پشتش سوی اوست
بل چنان حیران و غرق و مَستِ دوست
روی هر یک مینگر میدار پاس
بوکه گردی تو ز خدمت روشناس
چون بسی ابلیسِ آدمروی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
زانک صیّاد آورد بانگ صفیر
تا فریبد مرغ را آن مرغگیر
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش
از هوا آید بیابد دام و نیش
کارِ مَردان روشنی و گرمی است
کارِ دونان حیله و بیشرمی است
شیر پشمین از برای کَد کنند
بومُسَیلِم را لقب احمد کنند
بومُسَیلِم را لقب کذّاب ماند
مر محمد را اولُو الاَلباب ماند
آن شراب حق خِتامش مُشکِ ناب
باده را ختمش بود گَند و عذاب
