آن یکی افتاد بیهوش و خمید
چونک در بازار عطاران رسید
۱بوی عطرش زد ز عطاران راد
تا بگردیدش سر و بر جا فتاد
۲همچو مردار اوفتاد او بیخبر
نیم روز اندر میان رهگذر
۳جمع آمد خلق بر وی آن زمان
جملگان لاحولگو درمان کنان
۴آن یکی کف بر دل او می براند
وز گلاب آن دیگری بر وی فشاند
۵او نمیدانست کاندر مرتعه
از گلاب آمد ورا آن واقعه
۶آن یکی دستش همیمالید و سر
وآن دگر کهگل همی آورد تر
۷آن بخور عود و شکر زد به هم
وآن دگر از پوششش میکرد کم
۸وآن دگر نبضش که تا چون میجهد
وان دگر بوی از دهانش میستد
۹تا که می خوردست و یا بنگ و حشیش
خلق درماندند اندر بیهشیش
۱۰پس خبر بردند خویشان را شتاب
که فلان افتاده است آنجا خراب
۱۱کس نمیداند که چون مصروع گشت
یا چه شد کور افتاد از بام طشت
۱۲یک برادر داشت آن دباغ زفت
گربز و دانا بیامد زود تفت
۱۳اندکی سرگین سگ در آستین
خلق را بشکافت و آمد با حنین
۱۴گفت من رنجش همی دانم ز چیست
چون سبب دانی دوا کردن جلیست
۱۵چون سبب معلوم نبود مشکلست
داروی رنج و در آن صد محملست
۱۶چون بدانستی سبب را سهل شد
دانش اسباب دفع جهل شد
۱۷گفت با خود هستش اندر مغز و رگ
توی بر تو بوی آن سرگین سگ
۱۸تا میان اندر حدث او تا به شب
غرق دباغیست او روزیطلب
۱۹پس چنین گفتهست جالینوس مه
آنچ عادت داشت بیمار آنش ده
۲۰کز خلاف عادتست آن رنج او
پس دوای رنجش از معتاد جو
۲۱چون جعل گشتست از سرگینکشی
از گلاب آید جعل را بیهشی
۲۲هم از آن سرگین سگ داروی اوست
که بدان او را همی معتاد و خوست
۲۳الخبیثات الخبیثین را بخوان
رو و پشت این سخن را باز دان
۲۴ناصحان او را به عنبر یا گلاب
می دوا سازند بهر فتح باب
۲۵مر خبیثان را نسازد طیبات
درخور و لایق نباشد ای ثقات
۲۶چون ز عطر وحی کر گشتند و گم
بد فغانشان که تطیرنا بکم
۲۷رنج و بیماریست ما را این مقال
نیست نیکو وعظتان ما را به فال
۲۸گر بیاغازید نصحی آشکار
ما کنیم آن دم شما را سنگسار
۲۹ما بلغو و لهو فربه گشتهایم
در نصیحت خویش را نسرشتهایم
۳۰هست قوت ما دروغ و لاف و لاغ
شورش معدهست ما را زین بلاغ
۳۱رنج را صدتو و افزون میکنید
عقل را دارو به افیون میکنید
۳۲