پس بگفتند آن امیران کین فنیست
از عنایتهاش کار جهد نیست
۱قسمت حقست مه را روی نغز
دادهٔ بختست گل را بوی نغز
۲گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد
ریع تقصیرست و دخل اجتهاد
۳ورنه آدم کی بگفتی با خدا
ربنا انا ظلمنا نفسنا
۴خود بگفتی کین گناه از نفس بود
چون قضا این بود حزم ما چه سود
۵همچو ابلیسی که گفت اغویتنی
تو شکستی جام و ما را میزنی
۶بل قضا حقست و جهد بنده حق
هین مباش اعور چو ابلیس خلق
۷در تردد ماندهایم اندر دو کار
این تردد کی بود بیاختیار
۸این کنم یا آن کنم او کی گود
که دو دست و پای او بسته بود
۹هیچ باشد این تردد بر سرم
که روم در بحر یا بالا پرم
۱۰این تردد هست که موصل روم
یا برای سحر تا بابل روم
۱۱پس تردد را بباید قدرتی
ورنه آن خنده بود بر سبلتی
۱۲بر قضا کم نه بهانه ای جوان
جرم خود را چون نهی بر دیگران
۱۳خون کند زید و قصاص او به عمر
می خورد عمرو و بر احمد حد خمر
۱۴گرد خود برگرد و جرم خود ببین
جنبش از خود بین و از سایه مبین
۱۵که نخواهد شد غلط پاداش میر
خصم را میداند آن میر بصیر
۱۶چون عسل خوردی نیامد تب به غیر
مزد روز تو نیامد شب به غیر
۱۷در چه کردی جهد کان وا تو نگشت
تو چه کاریدی که نامد ریع کشت
۱۸فعل تو که زاید از جان و تنت
همچو فرزندت بگیرد دامنت
۱۹فعل را در غیب صورت میکنند
فعل دزدی را نه داری میزنند
۲۰دار کی ماند به دزدی لیک آن
هست تصویر خدای غیبدان
۲۱در دل شحنه چو حق الهام داد
که چنین صورت بساز از بهر داد
۲۲تا تو عالم باشی و عادل قضا
نامناسب چون دهد داد و سزا
۲۳چونک حاکم این کند اندر گزین
چون کند حکم احکم این حاکمین
۲۴چون بکاری جو نروید غیر جو
قرض تو کردی ز که خواهد گرو
۲۵جرم خود را بر کسی دیگر منه
هوش و گوش خود بدین پاداش ده
۲۶جرم بر خود نه که تو خود کاشتی
با جزا و عدل حق کن آشتی
۲۷رنج را باشد سبب بد کردنی
بد ز فعل خود شناس از بخت نی
۲۸آن نظر در بخت چشم احول کند
کلب را کهدانی و کاهل کند
۲۹متهم کن نفس خود را ای فتی
متهم کم کن جزای عدل را
۳۰توبه کن مردانه سر آور به ره
که فمن یعمل بمثقال یره
۳۱در فسون نفس کم شو غرهای
که آفتاب حق نپوشد ذرهای
۳۲هست این ذرات جسمی ای مفید
پیش این خورشید جسمانی پدید
۳۳هست ذرات خواطر و افتکار
پیش خورشید حقایق آشکار
۳۴