رفت مرغی در میان مرغزار
بود آنجا دام از بهر شکار
۱دانهٔ چندی نهاده بر زمین
وآن صیاد آنجا نشسته در کمین
۲خویشتن پیچیده در برگ و گیاه
تا در افتد صید بیچاره ز راه
۳مرغک آمد سوی او از ناشناخت
پس طوافی کرد و پیش مرد تاخت
۴گفت او را کیستی تو سبزپوش
در بیابان در میان این وحوش
۵گفت مرد زاهدم من منقطع
با گیاهی گشتم اینجا مقتنع
۶زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش
زانک میدیدم اجل را پیش خویش
۷مرگ همسایه مرا واعظ شده
کسب و دکان مرا برهم زده
۸چون به آخر فرد خواهم ماندن
خو نباید کرد با هر مرد و زن
۹رو بخواهم کرد آخر در لحد
آن به آید که کنم خو با احد
۱۰چو زنخ را بست خواهند ای صنم
آن به آید که زنخ کمتر زنم
۱۱ای بزربفت و کمر آموخته
آخرستت جامهٔ نادوخته
۱۲رو به خاک آریم کز وی رستهایم
دل چرا در بیوفایان بستهایم
۱۳جد و خویشانمان قدیمی چار طبع
ما به خویشی عاریت بستیم طمع
۱۴سالها همصحبتی و همدمی
با عناصر داشت جسم آدمی
۱۵روح او خود از نفوس و از عقول
روح اصول خویش را کرده نکول
۱۶از عقول و از نفوس پر صفا
نامه میآید به جان کای بیوفا
۱۷یارکان پنج روزه یافتی
رو ز یاران کهن بر تافتی
۱۸کودکان گرچه که در بازی خوشند
شب کشانشان سوی خانه میکشند
۱۹شد برهنه وقت بازی طفل خرد
دزد از ناگه قبا و کفش برد
۲۰آن چنان گرم او به بازی در فتاد
کان کلاه و پیرهن رفتش ز یاد
۲۱شد شب و بازی او شد بیمدد
رو ندارد کو سوی خانه رود
۲۲نی شنیدی انما الدنیا لعب
باد دادی رخت و گشتی مرتعب
۲۳پیش از آنک شب شود جامه بجو
روز را ضایع مکن در گفت و گو
۲۴من به صحرا خلوتی بگزیدهام
خلق را من دزد جامه دیدهام
۲۵نیم عمر از آرزوی دلستان
نیم عمر از غصههای دشمنان
۲۶جبه را برد آن کله را این ببرد
غرق بازی گشته ما چون طفل خرد
۲۷نک شبانگاه اجل نزدیک شد
خلّ هذا اللّعب بسّک لاتعد
۲۸هین سوار توبه شو در دزد رس
جامهها از دزد بستان باز پس
۲۹مرکب توبه عجایب مرکب است
بر فلک تازد به یک لحظه ز پست
۳۰لیک مرکب را نگه میدار از آن
کو بدزدید آن قبایت را نهان
۳۱تا ندزدد مرکبت را نیز هم
پاس دار این مرکبت را دم به دم
۳۲