این عجایب دید آن شاه جهود
جُز که طنز و جز که انکارش نبود
۱ناصحان گفتند از حد مگذران
مرکبِ استیزه را چندین مران
۲ناصحان را دست بَست و بند کرد
ظلم را پیوند در پیوند کرد
۳بانگ آمد کار چون اینجا رسید
پای دار ای سگ که قهر ما رسید
۴بعد از آن آتش چهل گَز بر فروخت
حلقه گشت و آن جهودان را بسوخت
۵اصل ایشان بود آتش ز ابتدا
سوی اصل خویش رفتند انتها
۶هم ز آتش زاده بودند آن فریق
جزوها را سوی کُل باشد طریق
۷آتشی بودند مؤمن سوز و بس
سوخت خود را آتش ایشان چو خَس
۸آنک بودست امُّه الهاویه
هاویه آمد مَرورا زاویه
۹مادر فرزند جویان ویَست
اصلها مر فرعها را در پیَست
۱۰آبها در حوض اگر زندانیَست
باد نَشفش میکند کارکانیست
۱۱میرهاند میبَرد تا مَعدنش
اندک اندک تا نبینی بُردنش
۱۲وین نفس جانهای ما را همچنان
اندک اندک دزدد از حبس جهان
۱۳تا اِلَیهِ یَصعَد اَطیابُ الکَلِم
صاعِداََ مِنّا اِلی حَیثُ عَلِم
۱۴تَرتَقی اَنفاسُنا بِالمُنتَقا
مُحتَفاََ مِنّا اِلی دارِالبَقا
۱۵ثُمَّ تَأتینا مُکافاتُ المَقال
ضِعفَ ذاکَ رَحمَةََ مِن ذِی الجَلال
۱۶ثُمَّ یُلجینا اِلی اَمثالِها
کَی یَنالَ العَبدُ مِمّا نالَها
۱۷هاکَذا تَعرُج وَ تَنزِل دایما
ذا فَلازِلتَ عَلَیه قایما
۱۸پارسی گوییم یعنی این کشش
زان طرف آید که آمد آن چشش
۱۹چشم هر قومی به سویی ماندهست
کان طرف یک روز ذوقی راندهست
۲۰ذوق جنس از جنس خود باشد یقین
ذوق جزو از کل خود باشد ببین
۲۱یا مگر آن قابل جِنسی بود
چون بدو پیوست جنس او شود
۲۲همچو آب و نان که جنس ما نبود
گشت جنس ما و اندر ما فزود
۲۳نقش جنسیّت ندارد آب و نان
ز اعتبار آخر آن را جنس دان
۲۴ور ز غیر جنس باشد ذوقِ ما
آن مگر مانند باشد جنس را
۲۵آنک مانندست باشد عاریت
عاریت باقی نماند عاقبت
۲۶مرغ را گر ذوق آید از صفیر
چونک جنس خود نیابد شد نفیر
۲۷تشنه را گر ذوق آید از سَراب
چون رسد در وی گریزد جوید آب
۲۸مفلسان هم خوش شوند از زر قلب
لیک آن رسوا شود در دارِ ضرب
۲۹تا زر اندودیت از ره نَفکند
تا خیال کژ ترا چَه نَفکند
۳۰از کلیله باز جو آن قصّه را
واندر آن قصه طلب کن حِصّه را
۳۱