سایلی آمد به سوی خانهای
خشک نانه خواست یا تر نانهای
۱گفت صاحبخانه « نان اینجا کجاست ؟
خیرهای ؟ کی این دکان نانباست ؟»
۲گفت « باری اندکی پیهم بیاب »
گفت « آخر نیست دکان قصاب »
۳گفت « پارهای آرد ده، ای کدخدا »
گفت « پنداری که هست این آسیا ؟»
۴گفت « باری آب ده از مکرعه »
گفت « آخر نیست جو یا مشرعه »
۵هر چه او درخواست از نان یا سبوس
چربکی میگفت و میکردش فسوس
۶آن گدا در رفت و دامن برکشید
اندر آن خانه بحسبت خواست رید
۷گفت « هی هی » گفت « تن زن ای دژم
تا درین ویرانه خود فارغ کنم
۸چون درینجا نیست وجه زیستن
بر چنین خانه بباید ریستن »
۹چون نهای بازی که گیری تو شکار
دست آموز شکار شهریار
۱۰نیستی طاوس با صد نقش بند
که به نقشت چشمها روشن کنند
۱۱هم نهای طوطی که چون قندت دهند
گوش سوی گفت شیرینت نهند
۱۲هم نهای بلبل که عاشقوار زار
خوش بنالی در چمن یا لالهزار
۱۳هم نهای هدهد که پیکیها کنی
نه چو لکلک که وطن بالا کنی
۱۴در چه کاری تو و بهر چت خرند ؟
تو چه مرغی و ترا با چه خورند ؟
۱۵زین دکان با مکاسان برتر آ
تا دکان فضل که الله اشتری
۱۶کالهای که هیچ خلقش ننگرید
از خلاقت آن کریم آن را خرید
۱۷هیچ قلبی پیش او مردود نیست
زانک قصدش از خریدن سود نیست
۱۸