چون عروسی خواست رفتن آن خریف
موی ابرو پاک کرد آن مستخیف
۱پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز
تا بیاراید رخ و رخسار و پوز
۲چند گلگونه بمالید از بطر
سفرهٔ رویش نشد پوشیدهتر
۳عشرهای مصحف از جا میبرید
میبچفسانید بر رو آن پلید
۴تا که سفرهٔ روی او پنهان شود
تا نگین حلقهٔ خوبان شود
۵عشرها بر روی هر جا مینهاد
چونک بر میبست چادر میفتاد
۶باز او آن عشرها را با خدو
میبچفسانید بر اطراف رو
۷باز چادر راست کردی آن تکین
عشرها افتادی از رو بر زمین
۸چون بسی میکرد فن و آن میفتاد
گفت صد لعنت بر آن ابلیس باد
۹شد مصور آن زمان ابلیس زود
گفت ای قحبهٔ قدید بیورود
۱۰من همه عمر این نیندیشیدهام
نه ز جز تو قحبهای این دیدهام
۱۱تخم نادر در فضیحت کاشتی
در جهان تو مصحفی نگذاشتی
۱۲صد بلیسی تو خمیس اندر خمیس
ترک من گوی ای عجوزهٔ دردبیس
۱۳چند دزدی عشر از علم کتیب
تا شود رویت ملون همچو سیب
۱۴چند دزدی حرف مردان خدا
تا فروشی و ستانی مرحبا
۱۵رنگ بر بسته ترا گلگون نکرد
شاخ بر بسته فن عرجون نکرد
۱۶عاقبت چون چادر مرگت رسد
از رخت این عشرها اندر فتد
۱۷چونک آید خیزخیزان رحیل
گم شود زان پس فنون قال و قیل
۱۸عالم خاموشی آید پیش بیست
وای آنک در درون انسیش نیست
۱۹صیقلی کن یک دو روزی سینه را
دفتر خود ساز آن آیینه را
۲۰که ز سایهٔ یوسف صاحبقران
شد زلیخای عجوز از سر جوان
۲۱میشود مبدل به خورشید تموز
آن مزاج بارد برد العجوز
۲۲میشود مبدل بسوز مریمی
شاخ لب خشکی به نخلی خرمی
۲۳ای عجوزه چند کوشی با قضا
نقد جو اکنون رها کن ما مضی
۲۴چون رخت را نیست در خوبی امید
خواه گلگونه نه و خواهی مداد
۲۵