آن عزیز مصر میدیدی به خواب
چونک چشم غیب را شد فتح باب
۱هفت گاو فربه بس پروری
خوردشان آن هفت گاو لاغری
۲در درون شیران بدند آن لاغران
ورنه گاوان را نبودندی خوران
۳پس بشر آمد به صورت مرد کار
لیک در وی شیر پنهان مردخوار
۴مرد را خوش وا خورد فردش کند
صاف گردد دردش ار دردش کند
۵زان یکی درد او ز جمله دردها
وا رهد پا بر نهد او بر سها
۶چند گویی همچو زاغ پر نحوس
ای خلیل از بهر چه کشتی خروس
۷گفت فرمان حکمت فرمان بگو
تا مسبح گردم آن را مو به مو
۸