خرس هم از اژدها چون وا رهید
وآن کرم زان مرد مردانه بدید
۱چون سگ اصحاب کهف آن خرس زار
شد ملازم در پی آن بردبار
۲آن مسلمان سر نهاد از خستگی
خرس حارس گشت از دلبستگی
۳آن یکی بگذشت و گفتش حال چیست
ای برادر مر ترا این خرس کیست
۴قصه وا گفت و حدیث اژدها
گفت بر خرسی منه دل ابلها
۵دوستی ابله بتر از دشمنیست
او بهر حیله که دانی راندنیست
۶گفت والله از حسودی گفت این
ورنه خرسی چه نگری این مهر بین
۷گفت مهر ابلهان عشوهده است
این حسودی من از مهرش به است
۸هی بیا با من بران این خرس را
خرس را مگزین مهل همجنس را
۹گفت رو رو کار خود کن ای حسود
گفت کارم این بد و رزقت نبود
۱۰من کم از خرسی نباشم ای شریف
ترک او کن تا منت باشم حریف
۱۱بر تو دل میلرزدم ز اندیشهای
با چنین خرسی مرو در بیشهای
۱۲این دلم هرگز نلرزید از گزاف
نور حقست این نه دعوی و نه لاف
۱۳مؤمنم ینظر بنور الله شده
هان و هان بگریز ازین آتشکده
۱۴این همه گفت و به گوشش در نرفت
بدگمانی مرد سدیست زفت
۱۵دست او بگرفت و دست از وی کشید
گفت رفتم چون نهای یار رشید
۱۶گفت رو بر من تو غمخواره مباش
بوالفضولا معرفت کمتر تراش
۱۷باز گفتش من عدوی تو نیم
لطف باشد گر بیابی در پیم
۱۸گفت خوابستم مرا بگذار و رو
گفت آخر یار را منقاد شو
۱۹تا بخسپی در پناه عاقلی
در جوار دوستی صاحبدلی
۲۰در خیال افتاد مرد از جد او
خشمگین شد زود گردانید رو
۲۱کین مگر قصد من آمد خونیست
یا طمع دارد گدا و تونیست
۲۲یا گرو بستست با یاران بدین
که بترساند مرا زین همنشین
۲۳خود نیامد هیچ از خبث سرش
یک گمان نیک اندر خاطرش
۲۴ظن نیکش جملگی بر خرس بود
او مگر مر خرس را همجنس بود
۲۵عاقلی را از سگی تهمت نهاد
خرس را دانست اهل مهر و داد
۲۶