گفت موسی با یکی مست خیال
کای بداندیش از شقاوت وز ضلال
۱صد گمانت بود در پیغامبریم
با چنین برهان و این خلق کریم
۲صد هزاران معجزه دیدی ز من
صد خیالت میفزود و شک و ظن
۳از خیال و وسوسه تنگ آمدی
طعن بر پیغامبریام میزدی
۴گرد از دریا بر آوردم عیان
تا رهیدیت از شر فرعونیان
۵ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید
وز دعاام جوی از سنگی دوید
۶این و صد چندین و چندین گرم و سرد
از تو ای سرد آن توهم کم نکرد
۷بانگ زد گوسالهای از جادوی
سجده کردی که «خدای من توی»
۸آن توهمهات را سیلاب برد
زیرکیِ باردت را خواب برد
۹چون نبودی بدگمان در حق او؟
چون نهادی سر چنان؟ ای زشتخو
۱۰چون خیالت نامد از تزویر او؟
وز فساد سحر احمقگیر او؟
۱۱سامریی خود که باشد ای سگان!؟
که خدایی بر تراشد در جهان؟
۱۲چون درین تزویر او یکدل شدی؟
وز همه اشکالها عاطل شدی؟
۱۳گاو میشاید خدایی را بلاف
در رسولیام تو چون کردی خلاف؟
۱۴پیش گاوی سجده کردی از خری
گشت عقلت صید سحر سامری
۱۵چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال
اینت جهل وافر و عین ضلال
۱۶شه بر آن عقل و گزینش که تراست
چون تو کان جهل را کشتن سزاست
۱۷گاو زرین بانگ کرد، آخر چه گفت؟
کاحمقان را این همه رغبت شکفت؟
۱۸زان عجبتر دیدهایت از من بسی
لیک حق را کی پذیرد هر خسی؟
۱۹باطلان را چه رباید؟ باطلی
عاطلان را چه خوش آید؟ عاطلی
۲۰زانک هر جنسی رباید جنس خود
گاو سوی شیر نر کی رو نهد؟
۲۱گرگ بر یوسف کجا عشق آوَرَد؟
جز مگر از مکر تا او را خورد
۲۲چون ز گرگی وا رهد محرم شود
چون سگ کهف از بنیآدم شود
۲۳چون ابوبکر از محمد برد بو
گفت هذا لیس وجه کاذب
۲۴چون نبد بوجهل از اصحاب درد
دید صد شق قمر باور نکرد
۲۵دردمندی کش ز بام افتاد طشت
زو نهان کردیم حق پنهان نگشت
۲۶وانک او جاهل بُد از دردش بعید
چند بنمودند و او آن را ندید
۲۷آینهٔ دل صاف باید تا درو
وا شناسی صورت زشت از نکو
۲۸