روزها آن آهوی خوشناف نر
در شکنجه بود در اصطبل خر
۱مضطرب در نزع چون ماهی ز خشک
در یکی حقه معذب پشک و مشک
۲یک خرش گفتی که ها این بوالوحوش
طبع شاهان دارد و میران خموش
۳وآن دگر تسخر زدی کز جزر و مد
گوهر آوردست کی ارزان دهد
۴وآن خری گفتی که با این نازکی
بر سریر شاه شو گو متکی
۵آن خری شد تخمه وز خوردن بماند
پس برسم دعوت آهو را بخواند
۶سر چنین کرد او که نه رو ای فلان
اشتهاام نیست هستم ناتوان
۷گفت میدانم که نازی میکنی
یا ز ناموس احترازی میکنی
۸گفت او با خود که آن طعمهٔ توست
که از آن اجزای تو زنده و نوست
۹من الیف مرغزاری بودهام
در زلال و روضهها آسودهام
۱۰گر قضا انداخت ما را در عذاب
کی رود آن خو و طبع مستطاب
۱۱گر گدا گشتم گدارو کی شوم
ور لباسم کهنه گردد من نوم
۱۲سنبل و لاله و سپرغم نیز هم
با هزاران ناز و نفرت خوردهام
۱۳گفت آری لاف میزن لافلاف
در غریبی بس توان گفتن گزاف
۱۴گفت نافم خود گواهی میدهد
منتی بر عود و عنبر مینهد
۱۵لیک آن را کی شنود صاحبمشام
بر خر سرگینپرست آن شد حرام
۱۶خر کمیز خر ببوید بر طریق
مشک چون عرضه کنم با این فریق
۱۷بهر این گفت آن نبی مستجیب
رمز الاسلام فیالدنیا غریب
۱۸زانک خویشانش هم از وی میرمند
گرچه با ذاتش ملایک همدمند
۱۹صورتش را جنس میبینند انام
لیک از وی مینیابند آن مشام
۲۰همچو شیری در میان نقش گاو
دور میبینش ولی او را مکاو
۲۱ور بکاوی ترک گاو تن بگو
که بدرد گاو را آن شیرخو
۲۲طبع گاوی از سرت بیرون کند
خوی حیوانی ز حیوان بر کند
۲۳گاو باشی شیر گردی نزد او
گر تو با گاوی خوشی شیری مجو
۲۴