این همه گفتیم لیک اندر بسیچ
بیعنایات خدا هیچیم هیچ
۱بی عنایات حق و خاصان حق
گر ملک باشد سیاهستش ورق
۲ای خدا ای فضل تو حاجت روا
با تو یاد هیچ کس نبود روا
۳این قدر ارشاد تو بخشیدهای
تا بدین بس عیب ما پوشیدهای
۴قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش
متصل گردان به دریاهای خویش
۵قطرهٔ علمست اندر جان من
وارهانش از هوا وز خاک تن
۶پیش از آن کین خاکها خسفش کنند
پیش از آن کین بادها نشفش کنند
۷گرچه چون نشفش کند تو قادری
کش ازیشان وا ستانی وا خری
۸قطرهای کو در هوا شد یا که ریخت
از خزینهٔ قدرت تو کی گریخت
۹گر در آید در عدم یا صد عدم
چون بخوانیش او کند از سر قدم
۱۰صد هزاران ضد ضد را میکشد
بازشان حکم تو بیرون میکشد
۱۱از عدمها سوی هستی هر زمان
هست یا رب کاروان در کاروان
۱۲خاصه هر شب جمله افکار و عقول
نیست گردد غرق در بحر نغول
۱۳باز وقت صبح آن اللهیان
بر زنند از بحر سر چون ماهیان
۱۴در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
از هزیمت رفته در دریای مرگ
۱۵زاغ پوشیده سیه چون نوحهگر
در گلستان نوحه کرده بر خضر
۱۶باز فرمان آید از سالار ده
مر عدم را کانچ خوردی باز ده
۱۷آنچ خوردی وا ده ای مرگ سیاه
از نبات و دارو و برگ و گیاه
۱۸ای برادر عقل یکدم با خود آر
دم بدم در تو خزانست و بهار
۱۹باغ دل را سبز و تر و تازه بین
پر ز غنچه و ورد و سرو و یاسمین
۲۰ز انبهی برگ پنهان گشته شاخ
ز انبهی گل نهان صحرا و کاخ
۲۱این سخنهایی که از عقل کلست
بوی آن گلزار و سرو و سنبلست
۲۲بوی گل دیدی که آنجا گل نبود
جوش مل دیدی که آنجا مل نبود
۲۳بو قلاووزست و رهبر مر ترا
میبرد تا خلد و کوثر مر ترا
۲۴بو دوای چشم باشد نورساز
شد ز بویی دیدهٔ یعقوب باز
۲۵بوی بد مر دیده را تاری کند
بوی یوسف دیده را یاری کند
۲۶تو که یوسف نیستی یعقوب باش
همچو او با گریه و آشوب باش
۲۷بشنو این پند از حکیم غزنوی
تا بیابی در تن کهنه نوی
۲۸ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بدخویی مگرد
۲۹زشت باشد روی نازیبا و ناز
سخت باشد چشم نابینا و درد
۳۰پیش یوسف نازش و خوبی مکن
جز نیاز و آه یعقوبی مکن
۳۱معنی مردن ز طوطی بد نیاز
در نیاز و فقر خود را مرده ساز
۳۲تا دم عیسی ترا زنده کند
همچو خویشت خوب و فرخنده کند
۳۳از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل نمایی رنگ رنگ
۳۴سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش
۳۵