چون نفاذ امر شیخ آن میر دید
ز آمد ماهی شدش وجدی پدید
۱گفت اه ماهی ز پیران آگهست
شه تنی را کو لعین درگهست
۲ماهیان از پیر آگه ما بعید
ما شقی زین دولت و ایشان سعید
۳سجده کرد و رفت گریان و خراب
گشت دیوانه ز عشق فتح باب
۴پس تو ای ناشستهرو در چیستی
در نزاع و در حسد با کیستی
۵با دم شیری تو بازی میکنی
بر ملایک ترکتازی میکنی
۶بد چه میگویی تو خیر محض را
هین ترفع کم شمر آن خفض را
۷بد چه باشد مس محتاج مهان
شیخ کی بود کیمیای بیکران
۸مس اگر از کیمیا قابل نبد
کیمیا از مس هرگز مس نشد
۹بد چه باشد سرکشی آتشعمل
شیخ کی بود عین دریای ازل
۱۰دایم آتش را بترسانند از آب
آب کی ترسید هرگز ز التهاب
۱۱در رخ مه عیببینی میکنی
در بهشتی خارچینی میکنی
۱۲گر بهشت اندر روی تو خارجو
هیچ خار آنجا نیابی غیر تو
۱۳میبپوشی آفتابی در گلی
رخنه میجویی ز بدر کاملی
۱۴آفتابی که بتابد در جهان
بهر خفاشی کجا گردد نهان
۱۵عیبها از رد پیران عیب شد
غیبها از رشک ایشان غیب شد
۱۶باری ار دوری ز خدمت یار باش
در ندامت چابک و بر کار باش
۱۷تا از آن راهت نسیمی میرسد
آب رحمت را چه بندی از حسد
۱۸گرچه دوری دور میجنبان تو دم
حیث ما کنتم فولوا وجهکم
۱۹چون خری در گل فتد از گام تیز
دم بدم جنبد برای عزم خیز
۲۰جای را هموار نکند بهر باش
داند او که نیست آن جای معاش
۲۱حس تو از حس خر کمتر بدست
که دل تو زین وحلها بر نجست
۲۲در وحل تاویل و رخصت میکنی
چون نمیخواهی کز آن دل بر کنی
۲۳کین روا باشد مرا من مضطرم
حق نگیرد عاجزی را از کرم
۲۴خود گرفتستت تو چون کفتار کور
این گرفتن را نبینی از غرور
۲۵میگوند اینجایگه کفتار نیست
از برون جویید کاندر غار نیست
۲۶این همیگویند و بندش مینهند
او همیگوید ز من بی آگهند
۲۷گر ز من آگاه بودی این عدو
کی ندا کردی که آن کفتار کو
۲۸