آن یکی میگفت در عهد شعیب
که خدا از من بسی دیدست عیب
۱چند دید از من گناه و جرمها
وز کرم یزدان نمیگیرد مرا
۲حق تعالی گفت در گوش شعیب
در جواب او فصیح از راه غیب
۳که بگفتی چند کردم من گناه
وز کرم نگرفت در جرمم اله
۴عکس میگویی و مقلوب ای سفیه
ای رها کرده ره و بگرفته تیه
۵چند چندت گیرم و تو بیخبر
در سلاسل ماندهای پا تا به سر
۶زنگِ توبرتوت ای دیگ سیاه
کرد سیمای درونت را تباه
۷بر دلت زنگار بر زنگارها
جمع شد تا کور شد ز اسرارها
۸گر زند آن دود بر دیگ نوی
آن اثر بنماید ار باشد جوی
۹زانک هر چیزی به ضد پیدا شود
بر سپیدی آن سیه رسوا شود
۱۰چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود
بعد ازین بر وی که بیند زود زود
۱۱مرد آهنگر که او زنگی بود
دود را با روش همرنگی بود
۱۲مرد رومی کو کند آهنگری
رویش ابلق گردد از دودآوری
۱۳پس بداند زود تاثیر گناه
تا بنالد زود گوید ای اله
۱۴چون کند اصرار و بد پیشه کند
خاک اندر چشم اندیشه کند
۱۵توبه نندیشد دگر شیرین شود
بر دلش آن جرم تا بیدین شود
۱۶آن پشیمانی و یا رب رفت ازو
شست بر آیینه زنگ پنج تو
۱۷آهنش را زنگها خوردن گرفت
گوهرش را زنگ کم کردن گرفت
۱۸چون نویسی کاغذ اسپید بر
آن نبشته خوانده آید در نظر
۱۹چون نویسی بر سر بنوشته خط
فهم ناید خواندنش گردد غلط
۲۰کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد
هر دو خط شد کور و معنیی نداد
۲۱ور سِیُم باره نویسی بر سرش
پس سیه کردی چو جان پر شرش
۲۲پس چه چاره جز پناه چارهگر
ناامیدی مس و اکسیرش نظر
۲۳ناامیدیها به پیش او نهید
تا ز درد بیدوا بیرون جهید
۲۴چون شعیب این نکتهها با وی بگفت
زان دم جان در دل او گل شکفت
۲۵جان او بشنید وحی آسمان
گفت اگر بگرفت ما را کو نشان
۲۶گفت یا رب دفع من میگوید او
آن گرفتن را نشان میجوید او
۲۷گفت ستارم نگویم رازهاش
جز یکی رمز از برای ابتلاش
۲۸یک نشان آنک میگیرم ورا
آنک طاعت دارد و صوم و دعا
۲۹وز نماز و از زکات و غیر آن
لیک یک ذره ندارد ذوق جان
۳۰میکند طاعات و افعال سنی
لیک یک ذره ندارد چاشنی
۳۱طاعتش نغزست و معنی نغز نی
جوزها بسیار و در وی مغز نی
۳۲ذوق باید تا دهد طاعات بر
مغز باید تا دهد دانه شجر
۳۳دانهٔ بیمغز کی گردد نهال
صورت بیجان نباشد جز خیال
۳۴