گر عمر نامی تو اندر شهر کاش
کس بنفروشد به صد دانگت لواش
۱چون به یک دکان بگفتی عمرم
این عمر را نان فروشید از کرم
۲او بگوید رو بدان دیگر دکان
زان یکی نان به کزین پنجاه نان
۳گر نبودی احول او اندر نظر
او بگفتی نیست دکانی دگر
۴پس زدی اشراق آن نااحولی
بر دل کاشی شدی عمّر علی
۵این ازینجا گوید آن خباز را
این عمر را نان فروش ای نانبا
۶چون شنید او هم عمر نان در کشید
پس فرستادت به دکان بعید
۷کین عمر را نان ده ای انباز من
راز یعنی فهم کن ز آواز من
۸او همت زان سو حواله میکند
هین عمر آمد که تا بر نان زند
۹چون به یک دکان عمر بودی برو
در همه کاشان ز نان محروم شو
۱۰ور به یک دکان علی گفتی بگیر
نان ازینجا بیحواله و بیزحیر
۱۱احول دو بین چو بیبر شد ز نوش
احول ده بینی ای مادر فروش
۱۲اندرین کاشان خاک از احولی
چون عمر میگرد چون نبوی علی
۱۳هست احول را درین ویرانه دیر
گوشه گوشه نقل نو ای ثم خیر
۱۴ور دو چشم حقشناس آمد ترا
دوست پر بین عرصهٔ هر دو سرا
۱۵وا رهیدی از حوالهٔ جا به جا
اندرین کاشان پر خوف و رجا
۱۶اندرین جو غنچه دیدی یا شجر
همچو هر جو تو خیالش ظن مبر
۱۷که ترا از عین این عکس نقوش
حق حقیقت گردد و میوهفروش
۱۸چشم ازین آب از حول حر میشود
عکس میبیند سد پر میشود
۱۹پس به معنی باغ باشد این نه آب
پس مشو عریان چو بلقیس از حباب
۲۰بار گوناگونست بر پشت خران
هین به یک چون این خران را تو مران
۲۱بر یکی خر بار لعل و گوهرست
بر یکی خر بار سنگ و مرمرست
۲۲بر همه جوها تو این حکمت مران
اندرین جو ماه بین عکسش مخوان
۲۳آب خضرست این نه آب دام و دد
هر چه اندر وی نماید حق بود
۲۴زین تگ جو ماه گوید من مهم
من نه عکسم همحدیث و همرهم
۲۵اندرین جو آنچ بر بالاست هست
خواه بالا خواه در وی دار دست
۲۶از دگر جوها مگیر این جوی را
ماه دان این پرتو مهروی را
۲۷این سخن پایان ندارد آن غریب
بس گریست از درد خواجه شد کئیب
۲۸