میکشید از بیهشیاش در بیان
اندک اندک از کرم صدر جهان
۱بانگ زد در گوش او شه کای گدا
زر نثار آوردمت دامن گشا
۲جان تو کاندر فراقم میطپید
چونک زنهارش رسیدم چون رمید
۳ای بدیده در فراقم گرم و سرد
با خود آ از بیخودی و باز گرد
۴مرغ خانه اشتری را بی خرد
رسم مهمانش به خانه میبرد
۵چون به خانه مرغ اشتر پا نهاد
خانه ویران گشت و سقف اندر فتاد
۶خانهٔ مرغست هوش و عقل ما
هوش صالح طالب ناقهٔ خدا
۷ناقه چون سر کرد در آب و گلش
نه گل آنجا ماند نه جان و دلش
۸کرد فضل عشق انسان را فضول
زین فزونجویی ظلومست و جهول
۹جاهلست و اندرین مشکل شکار
میکشد خرگوش شیری در کنار
۱۰کی کنار اندر کشیدی شیر را
گر بدانستی و دیدی شیر را
۱۱ظالمست او بر خود و بر جان خود
ظلم بین کز عدلها گو میبرد
۱۲جهل او مر علمها را اوستاد
ظلم او مر عدلها را شد رشاد
۱۳دست او بگرفت کین رفته دمش
آنگهی آید که من دم بخشمش
۱۴چون به من زنده شود این مردهتن
جان من باشد که رو آرد به من
۱۵من کنم او را ازین جان محتشم
جان که من بخشم ببیند بخششم
۱۶جان نامحرم نبیند روی دوست
جز همان جان کاصل او از کوی اوست
۱۷دردمم قصابوار این دوست را
تا هلد آن مغز نغزش پوست را
۱۸گفت ای جان رمیده از بلا
وصل ما را در گشادیم الصلا
۱۹ای خود ما بیخودی و مستیات
ای ز هست ما هماره هستیات
۲۰با تو بی لب این زمان من نو به نو
رازهای کهنه گویم میشنو
۲۱زانک آن لبها ازین دم میرمد
بر لب جوی نهان بر میدمد
۲۲گوش بیگوشی درین دم بر گشا
بهر راز یفعل الله ما یشا
۲۳چون صلای وصل بشنیدن گرفت
اندک اندک مرده جنبیدن گرفت
۲۴نه کم از خاکست کز عشوهٔ صبا
سبز پوشد سر بر آرد از فنا
۲۵کم ز آب نطفه نبود کز خطاب
یوسفان زایند رخ چون آفتاب
۲۶کم ز بادی نیست شد از امر کن
در رحم طاوس و مرغ خوشسخن
۲۷کم ز کوه سنگ نبود کز ولاد
ناقهای کان ناقه ناقه زاد زاد
۲۸زین همه بگذر نه آن مایهٔ عدم
عالمی زاد و بزاید دم به دم
۲۹بر جهید و بر طپید و شاد شاد
یک دو چرخی زد سجود اندر فتاد
۳۰