کان جوان در جست و جو بد هفت سال
از خیال وصل گشته چون خیال
۱سایهٔ حق بر سر بنده بود
عاقبت جوینده یابنده بود
۲گفت پیغامبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری
۳چون نشینی بر سر کوی کسی
عاقبت بینی تو هم روی کسی
۴چون ز چاهی میکنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک
۵جمله دانند این اگر تو نگروی
هر چه میکاریش روزی بدروی
۶سنگ بر آهن زدی آتش نجست
این نباشد ور بباشد نادرست
۷آنک روزی نیستش بخت و نجات
ننگرد عقلش مگر در نادرات
۸کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت
و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت
۹بلعم باعور و ابلیس لعین
سود نامدشان عبادتها و دین
۱۰صد هزاران انبیا و رهروان
ناید اندر خاطر آن بدگمان
۱۱این دو را گیرد که تاریکی دهد
در دلش ادبار جز این کی نهد
۱۲بس کسا که نان خورد دلشاد او
مرگ او گردد بگیرد در گلو
۱۳پس تو ای ادبار رو هم نان مخور
تا نیفتی همچو او در شور و شر
۱۴صد هزاران خلق نانها میخورند
زور مییابند و جان میپرورند
۱۵تو بدان نادر کجا افتادهای
گر نه محرومی و ابله زادهای
۱۶این جهان پر آفتاب و نور ماه
او بهشته سر فرو برده به چاه
۱۷که اگر حقست پس کو روشنی
سر ز چه بردار و بنگر ای دنی
۱۸جمله عالم شرق و غرب آن نور یافت
تا تو در چاهی نخواهد بر تو تافت
۱۹چه رها کن رو به ایوان و کروم
کم ستیز اینجا بدان کاللج شوم
۲۰هین مگو کاینک فلانی کشت کرد
در فلان سالی ملخ کشتش بخورد
۲۱پس چرا کارم که اینجا خوف هست
من چرا افشانم این گندم ز دست
۲۲و آنک او نگذاشت کشت و کار را
پر کند کوری تو انبار را
۲۳چون دری میکوفت او از سلوتی
عاقبت در یافت روزی خلوتی
۲۴جست از بیم عسس شب او به باغ
یار خود را یافت چون شمع و چراغ
۲۵گفت سازندهٔ سبب را آن نفس
ای خدا تو رحمتی کن بر عسس
۲۶ناشناسا تو سببها کردهای
از در دوزخ بهشتم بردهای
۲۷بهر آن کردی سبب این کار را
تا ندارم خوار من یک خار را
۲۸در شکست پای بخشد حق پری
هم ز قعر چاه بگشاید دری
۲۹تو مبین که بر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
۳۰گر تو خواهی باقی این گفت و گو
ای اخی در دفتر چارم بجو
۳۱