یک جوانی بر زنی مجنون بُدست
میندادش روزگارِ وصل دست
۱بس شکنجه کرد عشقش بر زمین
خود چرا دارد ز اول عشق کین؟
۲عشق از اول چرا خونی بود؟
تا گریزد آنک بیرونی بود
۳چون فرستادی رسولی پیش زن
آن رسول از رشک گشتی راهزن
۴ور بسوی زن نبشتی کاتبش
نامه را تصحیف خواندی نایبش
۵ور صبا را پیک کردی در وفا
از غباری تیره گشتی آن صبا
۶رقعه گر بر پر مرغی دوختی
پر مرغ از تف رقعه سوختی
۷راههای چاره را غیرت ببست
لشکر اندیشه را رایت شکست
۸بود اول مونس غم انتظار
آخرش بشکست کی هم انتظار
۹گاه گفتی کاین بلای بیدواست
گاه گفتی نه حیات جان ماست
۱۰گاه هستی زو بر آوردی سری
گاه او از نیستی خوردی بری
۱۱چونک بر وی سرد گشتی این نهاد
جوش کردی گرم چشمهٔ اتحاد
۱۲چونک با بیبرگی غربت بساخت
برگ بیبرگی به سوی او بتاخت
۱۳خوشههای فکرتش بیکاه شد
شبروان را رهنما چون ماه شد
۱۴ای بسا طوطی گویای خمش
ای بسا شیرینروانِ روترش
۱۵رو به گورستان دمی خامش نشین
آن خموشانِ سخنگو را ببین
۱۶لیک اگر یکرنگ بینی خاکشان
نیست یکسان حالت چالاکشان
۱۷شحم و لحم زندگان یکسان بود
آن یکی غمگین دگر شادان بود
۱۸تو چه دانی تا ننوشی قالشان
زانک پنهانست بر تو حالشان
۱۹بشنوی از قال های و هوی را
کی ببینی حالت صدتوی را
۲۰نقش ما یکسان بضدها متصف
خاک هم یکسان روانشان مختلف
۲۱همچنین یکسان بود آوازها
آن یکی پر درد و آن پر نازها
۲۲بانگ اسپان بشنوی اندر مصاف
بانگ مرغان بشنوی اندر طواف
۲۳آن یکی از حقد و دیگر ز ارتباط
آن یکی از رنج و دیگر از نشاط
۲۴هر که دور از حالت ایشان بود
پیشش آن آوازها یکسان بود
۲۵آن درختی جنبد از زخم تبر
و آن درخت دیگر از باد سحر
۲۶بس غلط گشتم ز دیگ مردریگ
زانک سرپوشیده میجوشید دیگ
۲۷جوش و نوش هرکست گوید بیا
جوش صدق و جوش تزویر و ریا
۲۸گر نداری بو ز جان روشناس
رو دماغی دست آور بوشناس
۲۹آن دماغی که بر آن گلشن تند
چشم یعقوبان هم او روشن کند
۳۰هین بگو احوال آن خستهجگر
کز بخاری دور ماندیم ای پسر
۳۱