از پی آن گفت حق خود را بصیر
که بود دید ویت هر دم نذیر
۱از پی آن گفت حق خود را سمیع
تا ببندی لب ز گفتار شنیع
۲از پی آن گفت حق خود را علیم
تا نیندیشی فسادی تو ز بیم
۳نیست اینها بر خدا اسم علم
که سیه کافور دارد نام هم
۴اسم مشتقست و اوصاف قدیم
نه مثال علت اولی سقیم
۵ورنه تسخر باشد و طنز و دها
کر را سامع ضریران را ضیا
۶یا علم باشد حیی نام وقیح
یا سیاه زشت را نام صبیح
۷طفلک نوزاده را حاجی لقب
یا لقب غازی نهی بهر نسب
۸گر بگویند این لقبها در مدیح
تا ندارد آن صفت نبود صحیح
۹تسخر و طنزی بود آن یا جنون
پاک حق عما یقول الظالمون
۱۰من همی دانستمت پیش از وصال
که نکورویی ولیکن بدخصال
۱۱من همی دانستمت پیش از لقا
کز ستیزه راسخی اندر شقا
۱۲چونک چشمم سرخ باشد در عمش
دانمش زان درد گر کم بینمش
۱۳تو مرا چون بره دیدی بی شبان
تو گمان بردی ندارم پاسبان
۱۴عاشقان از درد زان نالیدهاند
که نظر ناجایگه مالیدهاند
۱۵بیشبان دانستهاند آن ظبی را
رایگان دانستهاند آن سبی را
۱۶تا ز غمزه تیر آمد بر جگر
که منم حارس گزافه کم نگر
۱۷کی کم از بره کم از بزغالهام
که نباشد حارس از دنبالهام
۱۸حارسی دارم که ملکش میسزد
داند او بادی که آن بر من وزد
۱۹سرد بود آن باد یا گرم آن علیم
نیست غافل نیست غایب ای سقیم
۲۰نفس شهوانی ز حق کرست و کور
من به دل کوریت میدیدم ز دور
۲۱هشت سالت زان نپرسیدم به هیچ
که پرت دیدم ز جهل پیچ پیچ
۲۲خود چه پرسم آنک او باشد بتون
که تو چونی چون بود او سرنگون
۲۳