شرفهای بشنید در شب معتمد
برگرفت آتشزنه که آتش زند
۱دزد آمد آن زمان پیشش نشست
چون گرفت آن سوخته میکرد پست
۲مینهاد آنجا سر انگشت را
تا شود استارهٔ آتش فنا
۳خواجه میپنداشت کز خود میمرد
این نمیدید او که دزدش میکشد
۴خواجه گفت این سوخته نمناک بود
میمرد استاره از تریش زود
۵بس که ظلمت بود و تاریکی ز پیش
میندید آتشکشی را پیش خویش
۶این چنین آتشکشی اندر دلش
دیدهٔ کافر نبیند از عمش
۷چون نمیداند دل دانندهای
هست با گردنده گردانندهای
۸چون نمیگویی که روز و شب به خود
بیخداوندی کی آید کی رود
۹گرد معقولات میگردی ببین
این چنین بیعقلی خود ای مهین
۱۰خانه با بنا بود معقولتر
یا که بیبنا بگو ای کمهنر
۱۱خط با کاتب بود معقولتر
یا که بیکاتب بیندیش ای پسر
۱۲جیم گوش و عین چشم و میم فم
چون بود بیکاتبی ای متهم
۱۳شمع روشن بیز گیرانندهای
یا بگیرانندهٔ دانندهای
۱۴صنعت خوب از کف شل ضریر
باشد اولی یا بگیرایی بصیر
۱۵پس چو دانستی که قهرت میکند
بر سرت دبوس محنت میزند
۱۶پس بکن دفعش چو نمرودی به جنگ
سوی او کش در هوا تیری خدنگ
۱۷همچو اسپاه مغل بر آسمان
تیر میانداز دفع نزع جان
۱۸یا گریز از وی اگر توانی برو
چون روی چون در کف اویی گرو
۱۹در عدم بودی نرستی از کفش
از کف او چون رهی ای دستخوش
۲۰آرزو جستن بود بگریختن
پیش عدلش خون تقوی ریختن
۲۱این جهان دامست و دانهآرزو
در گریز از دامها روی آر زو
۲۲چون چنین رفتی بدیدی صد گشاد
چون شدی در ضد آن دیدی فساد
۲۳پس پیمبر گفت استفتوا القلوب
گرچه مفتیتان برون گوید خطوب
۲۴آرزو بگذار تا رحم آیدش
آزمودی که چنین میبایدش
۲۵چون نتانی جست پس خدمت کنش
تا روی از حبس او در گلشنش
۲۶دم به دم چون تو مراقب میشوی
داد میبینی و داور ای غوی
۲۷ور ببندی چشم خود را ز احتجاب
کار خود را کی گذارد آفتاب
۲۸