وافیان را چون ببینی کرده سود
تو چو شیطانی شوی آنجا حسود
۱هرکرا باشد مزاج و طبع سست
او نخواهد هیچ کس را تندرست
۲گر نخواهی رشک ابلیسی بیا
از در دعوی به درگاه وفا
۳چون وفاات نیست باری دم مزن
که سخن دعویست اغلب ما و من
۴این سخن در سینه دخل مغزهاست
در خموشی مغز جان را صد نماست
۵چون بیامد در زبان شد خرج مغز
خرج کم کن تا بماند مغز نغز
۶مرد کم گوینده را فکرست زفت
قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت
۷پوست افزون بود لاغر بود مغز
پوست لاغر شد چو کامل گشت و نغز
۸بنگر این هر سه ز خامی رسته را
جوز را و لوز را و پسته را
۹هر که او عصیان کند شیطان شود
که حسود دولت نیکان شود
۱۰چونک در عهد خدا کردی وفا
از کرم عهدت نگه دارد خدا
۱۱از وفای حق تو بسته دیدهای
اذکروا اذکرکم نشنیدهای
۱۲گوش نه اوفوا به عهدی گوشدار
تا که اوفی عهدکم آید ز یار
۱۳عهد و قرض ما چه باشد ای حزین
همچو دانهٔ خشک کشتن در زمین
۱۴نه زمین را زان فروغ و لمتری
نه خداوند زمین را توانگری
۱۵جز اشارت که ازین میبایدم
که تو دادی اصل این را از عدم
۱۶خوردم و دانه بیاوردم نشان
که ازین نعمت به سوی ما کشان
۱۷پس دعای خشک هل ای نیکبخت
که فشاند دانه میخواهد درخت
۱۸گر نداری دانه ایزد زان دعا
بخشدت نخلی که نعم ما سعی
۱۹همچو مریم درد بودش دانه نی
سبز کرد آن نخل را صاحبفنی
۲۰زانک وافی بود آن خاتون راد
بیمرادش داد یزدان صد مراد
۲۱آن جماعت را که وافی بودهاند
بر همه اصنافشان افزودهاند
۲۲گشت دریاها مسخرشان و کوه
چار عنصر نیز بندهٔ آن گروه
۲۳این خود اکرامیست از بهر نشان
تا ببینند اهل انکار آن عیان
۲۴آن کرامتهای پنهانشان که آن
در نیاید در حواس و در بیان
۲۵کار آن دارد خود آن باشد ابد
دایما نه منقطع نه مسترد
۲۶