امیر حسن خندان کن حَشَم را
وجودی بخش مر مشتی عدم را
۱سیاهی مینماید لشکر غم
ظفر ده شادی صاحب علم را
۲به حسن خود تو شادی را بکن شاد
غم و اندوه ده اندوه و غم را
۳کرم را شادمان کن از جمالت
که حسن تو دهد صد جان کرم را
۴تو کارم زان بر سیمین چو زر کن
تو لعلین کن رخ همچون زرم را
۵دلا چون طالب بیشی عشقی
تو کم اندیش در دل بیش و کم را
۶بنه آن سر به پیش شمس تبریز
که ایمانست سجده آن صنم را
۷