سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
گرچه ملول گشتهای کم نزنی ز هیچ کس
۱چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش
ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
۲گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت
همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
۳ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود
ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
۴من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان
مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس
۵دوش حریف مست من داد سبو به دست من
بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس
۶نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود
زانک خدوک میشود خوان مرا از این مگس
۷من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم
زانک کمند سکر می میکشدم ز پیش و پس
۸خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما
شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس
۹آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من
دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس
۱۰گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش
دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس
۱۱گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور
باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس
۱۲گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را
نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس
۱۳خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو
آب حیات میکشد بازگشا از او جرس
۱۴آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف
زین سببست مختفی آب حیات در غلس
۱۵