سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
۱روی ویست گلستان مار بود در او نهان
جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
۲کان زمردی مها دیده مار برکنی
ماه دوهفتهای شها غم نخوریم از غلس
۳بیتو جهان چه فن زند بیتو چگونه تن زند
جان و جهان غلام تو جان و جهان توی و بس
۴نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی
هست اثر حمایتت گر زرهست وگر فرس
۵شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود
صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس
۶چرخ میان آب تو بر دوران همیزند
عقل بر طبیبیت عرضه همیکند مجس
۷ذره به ذره طمعها صف زده پیش خوان تو
سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس
۸دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم
آنچ بهار میدهد از دم خود به خار و خس
۹خاک که نور میخورد نقره و زر نبات او
خاک که آب میخورد ماش شدست یا عدس
۱۰رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی
باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس
۱۱چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود
چند گریز میکنی بازنگر که نیست کس
۱۲بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستی
چونک بیافت مشتری باز کند از او جرس
۱۳