حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل
بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل
۱شعله نور آن قمر میزد از شکاف در
بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل
۲موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل
کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل
۳عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند
گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل
۴رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله
خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل
۵نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش
روح نشسته بر درش مینگرد به بام دل
۶نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر
جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل
۷جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل
مرحلههای نه فلک هست یقین دو گام دل
۸