دیدم شه خوب خوش لقا را
آن چشم و چراغ سینهها را
۱آن مونس و غمگسار دل را
آن جان و جهان جان فزا را
۲آن کس که خرد دهد خرد را
آن کس که صفا دهد صفا را
۳آن سجده گه مه و فلک را
آن قبله جان اولیا را
۴هر پاره من جدا همیگفت
کای شکر و سپاس مر خدا را
۵موسی چو بدید ناگهانی
از سوی درخت آن ضیا را
۶گفتا که ز جست و جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا را
۷گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را
۸آن دم موسی ز دل برون کرد
همسایه و خویش و آشنا را
۹اخلع نعلیک این بود این
کز هر دو جهان ببر ولا را
۱۰در خانه دل جز او نگنجد
دل داند رشک انبیا را
۱۱گفت ای موسی به کف چه داری
گفتا که عصاست راه ما را
۱۲گفتا که عصا ز کف بیفکن
بنگر تو عجایب سما را
۱۳افکند و عصاش اژدها شد
بگریخت چو دید اژدها را
۱۴گفتا که بگیر تا منش باز
چوبی سازم پی شما را
۱۵سازم ز عدوت دست یاری
سازم دشمنت متکا را
۱۶تا از جز فضل من ندانی
یاران لطیف باوفا را
۱۷دست و پایت چو مار گردد
چون درد دهیم دست و پا را
۱۸ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را
۱۹مگریز ز رنج ما که هر جا
رنجیست رهی بود دوا را
۲۰نگریخت کسی ز رنج الا
آمد بترش پی جزا را
۲۱از دانه گریز بیم آن جاست
بگذار به عقل بیم جا را
۲۲شمس تبریز لطف فرمود
چون رفت ببرد لطفها را
۲۳