دیدم رخ خوب گلشنی را
آن چشم و چراغ روشنی را
۱آن قبله و سجده گاه جان را
آن عشرت و جای ایمنی را
۲دل گفت که جان سپارم آن جا
بگذارم هستی و منی را
۳جان هم به سماع اندرآمد
آغاز نهاد کف زنی را
۴عقل آمد و گفت من چه گویم
این بخت و سعادت سنی را
۵این بوی گلی که کرد چون سرو
هر پشت دوتای منحنی را
۶در عشق بدل شود همه چیز
ترکی سازند ارمنی را
۷ای جان تو به جان جان رسیدی
وی تن بگذاشتی تنی را
۸یاقوت زکات دوست ما راست
درویش خورد زر غنی را
۹آن مریم دردمند یابد
تازه رطب تر جنی را
۱۰تا دیده غیر برنیفتد
منمای به خلق محسنی را
۱۱ز ایمان اگرت مراد امنست
در عزلت جوی ایمنی را
۱۲عزلت گه چیست خانه دل
در دل خو گیر ساکنی را
۱۳در خانه دل همیرسانند
آن ساغر باقی هنی را
۱۴خامش کن و فن خامشی گیر
بگذار تو لاف پرفنی را
۱۵زیرا که دلست جای ایمان
در دل میدارمؤمنی را
۱۶